تبليغاتX
ققنوس ایرانی

 

نمی دانم چه ساعت می رسد پایان این شب

به هر ثانیه و هر لحظه آن بی قرارم

ندارم طاقت ای صبح دل انگیز

به دامان تو سر کی می گذارم

من از این ظلمت شب در هراسم

نه از جغد پلید پای در بند

نه از این سایه های پر هیاهو

من از دیر آمدن های قدم های بهاری

من از بی صبح ماندن می هراسم

بدین ظلمت همان خفاش کوچک

که در نور هم چو موری بی قرار است

به سان یک عقاب پر غرور است

من از این می هراسم شعله شمع

سحر گاهان ندیده رخت بندد

دل پروانه هایش بی قرار است

و خفاش پلیدی چشم در راه

که شلعه سرد و خاموشی گزیند

به دندان های تیز و پنجه سرد

دم(dam) پروانه هایش را بچیند

سحر کن ای طلوع صبح امید

بساط کار این خفاش بر بند

دل پروانه ها در اضطراب است

خودم

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387  توسط سهند  |