
ای بهاران ، جان یاران با نگاهی بی قرار
بی قراران کشته آمد در قدم های تو زار
وان همه نیکو سرشتی ، این همه قهر و غضب
ای قرار بی قرار و فصل خوش رقص بهار
آن همه سبزینگی و باد و طوفانت عجب
سنبل و سوسن به پای این همه سرو چنار
می رسد آیا بهار از در به داخل ای خدا
این همه شادابی و این دل به ظلمت در کنار
سهم ما از خوب رویان جز بهاری اندک است؟
ای خدا این سهم اندک را برای ما بیار
لحظه لحظه صبحدم ، در گوش جانش می رود
این صدای ای بهاران، ای بهارانِ دیار
سهند
آه از آن قبرهای نورانی
آه از آن نگاه بارانی
آه از این جهاد هر روزه
آه از آن تلاش طولانی
آه از این خون دل خوردن
آه از آن دلیل ویرانی
آه دل هایم چه بسیارو
سوز دل هایم فراوانی
ابر پر بارانم اما من
نیست دل را امید بارانی
ای اهورایی نورانی
درد صبحدم را نمی دانی؟
سهند

