چه نشینم که همه روی جهان سبز شده
هر چه را می نگرم اوست که آن سبز شده
چشم هایم چه ببندم که در این زندان هم
میله ها و در و دیوار همان سبز شده
راه پس نیست نشستن جرم است
ثانیه .عشق .زمین و آسمان سبز شده
خون نا حق جوانه های سرخ
چو به دقت نگری که خونشان سبز شده
چه ببرند سر لاله حماقت کردند
که " ندا"ی سبزمان ز کهکشان سبز شده
آب اندک شکم سنگ نشان خواهد زد
چه بترسیم که همچو سیلمان سبز شده
تو قدم سبز کن ای صبحدم سبز نشان
که سحر سبز شود تیره شبان سبز شده
سهند
بسوز ای آتش پرهای سردم
بسوزانم بسوزان
منی کز ظلمتی خاموش در هر دم
صدای پر زدن هایم نمی مرد
منی چون بال هایم می گشودم
دگر بالی به جز بالم نمی خورد
بسوزانم بسوزان
بسوزانم که من آنم که هر روز
به جز خود را نمی دیدم به خورشید
تویی آن شعله های پر سخاوت
منم چون ترکه ی بید
به جز خود را نمی دیدم به خورشید
ولی خورشید جز من را که می دید
اگر گویی که من را چون بسوزی
دگر آن بی طراوت جان چه حاصل
بسوزانم بسوزان
نباشد دیر جانی پر فروغی
چه باشد زندگی های دروغی؟
من از این شعله های پر فروغت
امید روشنی دارم که گویم:
من آن ققنوس بی پروای شهرم
منم آن دیده بان کوچه های پیچ در پیچ
من آن بودم ولی دیگر نخواهم هیچ درهیچ
بسوزانم بسوزان
این چه به (beh) باشد که مارا آتش عشق تو سوزد بار دیگر
به جز ایران کجا بهتر بسوزم
که من ققنوسی از این خاک و بومم
منم ققنوس ایرانی ولیکن
بسوزانم بسوزان
تا که خاکستر شوم کامل بسوزم
که من از زیر تل خاک هایم باز
به کوری هر آن کس طاقت دیدن ندارد
به آوای خوش مستی
به آزادی دهم آواز آزادی
سهند
آه از آن قبرهای نورانی
آه از آن نگاه بارانی
آه از این جهاد هر روزه
آه از آن تلاش طولانی
آه از این خون دل خوردن
آه از آن دلیل ویرانی
آه دل هایم چه بسیارو
سوز دل هایم فراوانی
ابر پر بارانم اما من
نیست دل را امید بارانی
ای اهورایی نورانی
درد صبحدم را نمی دانی؟
سهند

