گفتم اینجا بنویسمش . تاریخش هم مربوط هست به ۱۰ آبان سال ۱۳۸۷
ساعت ۱۱:۱۵ . هنوز نیمه شب فرا نرسیده
نمیدانم چرا ولی دلم میخواهد بنوسیم. هرچه قلم بنویسد قبول است. کاری ندارم چه میگوید. دلم سخت از این روزها گرفته است . نمی دانم چرا اصلا حوصله ندارم.آه..... و امروز هم گذشت. جمعه ۱۰ آبان ۸۷
چرا این قدر دیر شد. چرا نیامدی!!!؟امروز که به نام تو و به کام خودشان و جیبشان میخورند و مینوشند گویی بهشتی برای خود فراهم کرده اند. به قیمت جهنم دیگران و دروغ هم آسان است و بی هزینه....
نمی دانم تا کی باید به انتظار بنشینیم. آیا وقت آن نرسیده که برای انتظار برخیزیم.........
در حال گوش کردن به رادیو هستم... تمام اخبار تکراریست. هیچ خبر جدیدی نیست.. اگر کسی ۱۰ ماه پیش هم به خبر گوش می داد حرف های امروز اخبار را می شنید. چرا؟؟؟
واقعا چرا هیچ کس از ته دل از تو نمی گوید. در نبود خورشید حضورت کرم شب تابی خود را به جای نمایندگی تو جا زده است.و به نام تو ریشه دین و مردم را میخورد و هر روز هم چاق تر میگردد. عجیب است که چه گونه تا کنون منفجر نشده است؟؟؟؟
مدعیان حکومتت اکنون خلق پروردگارت راسخت می آزرند.
مهدی جان دنیا از آن توست
تو غریبانه چرا می گردی!!!!
کی شود به حال زارم ای صنـــــــــــــــــم
در خزانی بی بهارم ای بهارم ای صنــــم
من حیاتم بی حضور نور توســــــــــــــــت
تا به کی در ظلمت و در انتظارم ای صنم

